این وبلاگ به روز نمی شود که نمی شوم آبادان در کنار اروند روزهایم را تباه می کنم
که درخت شده شاخه هایش را در آب زلال زیر پایش شانه می کند . می ترسم عاشق دارکوبی شود که هر روز به خواب هایش نک می زند می ترسم باد گیسوانش را ببرد به دور دست و پسرانی که یک روز عاشق ش بودند تبر به دست به خواب هایم بیایند می ترسم چشمانم را باز کنم ! درختی کنارم خوابیده باشد می ترسم هر چقدر این تنه ی درخت را تکان بدهم زنم بیدار نشود ! حاشیه : رندان در فوریه ۲۰۱۰ به روز شد . شعر مرا در رندان بخوانید .
فرض کن این نسیم تو را به خواب عمیقی ببرد دست هایت رشد کند و پرنده ای روی حفره ی خالی چشم هایت لانه بسازد حالا چشم هایت را آرام باز کن ! که جوجه ها بیدار نشوند لحظه ای بعد دستی شانه ات را تکان می دهد و تو با آخرین تبر می افتی و خواب مردی را می بینی که در ایستگاه آخر خوابش برده مدتی بعد کتی پاره اشک هایش را روی تنت خشک می کند حالا هر چقدر فریاد بزنی کسی نمی فهمد و هر روز لباس ها و شلوار های خسته روی دست هایت به خواب می روند
حاشیه : دیوانه خانه وبلاگ نوشته های من به روز شد . و نامه ای از من به میر حسین موسوی را بخوانید . این شعر را در رندان مارس ۲۰۱۰ بخوانید .


اردیبهشت 1390
