شاعرى معاصر چشم هاي تو !
نگاهى به مجموعه " داوود در حنجره داشت " مصطفا فخرايى
داوود در حنجره داشت مجموعه شعرى ست كه تا كنون چندين و چند چهره
نام آشناى نقد بر آن صحه گذاشته اند ، و فكر مى كنم خوانش من باب تازه اى
را براى فخرايى باز نمى كند
فخرايى شاعرى آگاه است كه با بيانى ساده حرف هايش را به مخاطبش مى زند
بيانى گاه معترض و انتقادى كه حتا ذهنيت مخاطب را نيز به چالش مى كشد :
پشت پنجره ات اكنون/ گور پرندگان خيسى است كه /
هيچ سهمى از آسمان نداشته اند . ص 18
پرنده ى گم شده در بادها ! / اين بار / به جست و جوى نيافتنت آمده ام . ص 20
گاهى چنان فاضلانه حرف مى زند و مخاطب را نرم مى كند كه نقد نهفته در صدايش
به سطح كشيده مى شود :
اگر امروز / ديوانه اى با دسته گلى پلاسيده / به خانه ما آمد نرانيدش / ...
امروزى تحملش كنيد / آن گونه كه مرا / آن گونه كه او را و مرا تا حالا ص 23
و گاهى سكوتى زيبا فضاى مجموعه را در برمى گيرد :
مسافرى / در كوپه ى آخر به خواب رفته است / عطر گل ياس /
شايد فضاى خلوت او را / پر كرده ص24
آخر كار / پلك ها را مي بندى / طاقت نمى آورى / پلك مى گشايى / و با چشمانى باز /
تا هميشه / به خواب مى روى ص 25
استفاده از اصطلاحات و كلام هاى محاور كه فخرايى به خوبي از آن ها در زبان
خودكار بهره برده است :
تو نخ تو نيستم كه / سخت مرا گرفته اى / ... دود و آتش به پا نكن ص 29
كوتاه بيا / جاده اى كه فاصله شد / هق هق قطارها را به قطره اى هم نمى گيرد ص 40
زبان جاده ها / درازتر از سطرى ست / كه تا هنوز ... همچنان ص 41
فخرايى شاعرى ست كه تا حد زيادى زبان خود را به دست آورده ؛
زبانى ساده ، روان با ايجازى كه مختص اوست مخاطب را شريك حرف هايش مى كند .
با زبانى استعارى و پيوستن به بعد چند معنايى كلام از قطعيتى كاذب فاصله مى گيرد
و خود را در دنيايى مى بيند كه در آن هيچ چيز قطعى نيست و مخاطب را شريك ترديد
خود مى كند .
دگرگونى لحن براى تغيير مكان و زمان و همچنين ارائه ى شعرى چند فرمى و
چند صدايى ، همه و همه نشان مى دهد فخرايى شاعرى آگاه به زمان خود است .
فخرايى بيشتر به فكر ارائه تفكرات شاعرانه خود به مخاطب مى باشد
تا درگير بازى هاى فرميك ؛ بازى هاى زبانى در شعرهايش هم تنها و تنها براى
باز كردن منظرى ديگر براى مخاطب عام خود است .
او به خوبى از پس لحظه هاى رمانتيك ، نوستالوژيك خود بر مي آيد .
شاعرى كه حرف هايش را با همان اصول زيباشناختى تغيير ناپذير ، در چارچوب ساختار
شعرش قرار مي دهد . بى آنكه وقوف بيش از حدش به ايجاد همان حس نوستالوژيك
مخاطب را آزار دهد .
شاعرى كه با همراهش كه گاه خود رواى ست و گاه معشوقه اش مثل مسافرى از دريا
مى گذرد و حس خودش را از آن مى نويسد ، گاهى به گورستان مى رود ، گاهى به
كودكى اش سفر مى كند ، گاهى به آخر مى رسد ، گاهى بي چتر به زير باران مى رود و
مسافر تمام كوپه هاى اين دنياست
فخرايى در اين مجموعه از مقدمه علي باباچاهى نيز سود برده كه گذشته از مقدمه
و حرف هايش متعاقبن ذهن مخاطب به سمت كارهاى على باباچاهى كشيده مى شود و
تاويلاتى كه از ارتباط هاى اين دو به وجود مى آيد .
فخرايى با استفاده از كنايات ، استعارات و تعبيرات خاص خود به مخاطبى كه خاص خودش
است مى رسد و ما را چشم انتظار مجموعه اى يك دست تر و منسجم تر مى گذارد .
هركس بمراد خويش يك يك بدوند
اين كهنه جهان بكس نماند باقى
رفتند و رويم ديگر آيند و روند
خیام

