این روزها تمام پیاده روهای شهر
مرا قدم می زنند
مردی که چراغی در سر داشت
به من گفت :
- در ته این خیابان
کسی با ۳۱۳ ضربه ی چاقو خودش را به قتل رسانده است
این روزها طناب های بازی
مدام دور گردنم گرد می شوند
و آینه خالی از من
این روزها هیچکس با هیچکس بیگانه است
این روزها خدا هم آلبر کامو می خواند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بخشی از یک شعر بلند